بعد از شندین این خبر تصویرهایی مدام جلوی چشمهایم میآیند و میروند. مینویسمشان شاید رهایم کنند...
۱ - دست یک زن را میبینم که گوشی تلفن را به گوشش چسبانده و میگوید: امروز پولیورتو تموم میکنم.
- دستت درد نکنه مامان، ولی اینجا هوا سرد نمیشه، خودتونو به زحمت نندازین.
- چه زحمتی، هر چیزی هم لازم داری زودتر بهم بگو که واست بخرم.
۲- چشمهای زن را میبینم که اشک ازشان جاری شده است. کم کم صورت زن و بعد دستهایش... حالا تصویر زن کامل شده که در آشپزخانه نشسته است و پیاز خرد میکند. دخترش وارد میشود.
-آخه مامان، فکر کردی داداش من آشپزی بلده که داری واسش پیاز سرخ کرده درست میکنی؟
لبخند رو صورت زن نقش میبندد.
۳- دستهای زن را میبینم که سبزی پاک میکند، تصویر محو میشود، دوباره دستهای زن را میبینم که سبزیها را با یک چاقو بزرگ خرد میکند. تصویر کم کم کامل میشود. زن در آشپزخانه نشسته است، دخترش میگوید: مامان یه کم هم به فکر من باش، همه فکر و ذکرت شده این خان داداش!
-به جای این حرفها بیا بهم کمک کن.
۴- مرد روی یک پارچه سفید نشسته است و با قند شکن کله قندی را تکه تکه میکند. زن قندهای شکسته شده را تو پلاستیک میریزد، چسب میزند و کناری میگذارد.
دختر کتابی به دست وارد صحنه میشود، پدر و مادرش را میبیند، سرش را تکان میدهد، لبخندی میزند و از تصویر خارج میشود.
۵- زن بولیز و شلوار گرم کنی را کادو پیچ میکند. دختر چسب تکه میکند و به دست مادرش میدهد.
- مامان، آخه این همه چیز میز واسش میبری، این دیگه چه کاریه؟
-روزی که میرسم تولدشه، میخوام کادوی تولدش رو جدا بهش بدم.
۶- زن یک بسته پسته، یک بسته بادام، یک بسته تخمه، یک بسته بادام زمینی و یک بسته فندق به دست گرفته و در صف ایستاده تا نوبتش شود و حساب کند...
۷- زن چند بسته زرشک و لیمو عمانی را جلوی آقای فروشنده میگذارد...
۸- زن با لبخندی که از لبانش محو نمیشود، نشسته است و با وسواس جعبههای شیرینی و بستههای نبات را کنار بقیه چیزها در چمدان میچیند. دختر روی چمدان مینشیند تا مادرش در چمدان را ببندد. مرد چمدان را بلند میکند و روی ترازو میرود. دختر وزن چمدان را حساب میکند.
- این یکی چمدون که از اون یکی سنگینتره!
-اشکالی نداره، اضافه بارش رو میدیم.
-مادر من، چمدونات که نمیشه بیشتر از ۳۵ کیلو باشه.
زن ساک دستیاش را باز میکند، چندتا از لباسهایش را از ساک دستی بیرون میآورد و چند بسته کشک و زعفران به جایش میگذارد...
۹- زن پاسپورتش را از کیفش در میآورد و به مامور سیاه پوست و قوی هیکل آمریکایی نشان میدهد. مامور او را به اتاقی برای مصاحبه راهنمایی می کند. شکسته بسته به سوالها جواب می دهد. دیگر انرژی در بدنش باقی نمانده. تنها نیرو یی که بعد از ساعتها سفر سرپا نگهش میدارد تصور به آغوش کشیدن پسرش بعد از یک و نیم سال است. دو تا مامور چمدانهایش را وارسی میکنند. یکی از آنها بسته زرشک را بیرون میآورد و به زن نشان میدهد و میگوید که نمیتواند این را با خودش ببرد. بستههای لیمو عمانی و تخمه هم به دنبال زرشک داخل سطل آشغال میافتند. زن آنقدر خسته است که فقط به در آغوش کشیدن پسرش فکر میکند.
۱۰- زن روی صندلی نشسته است. چمدانها را کنارش گذاشته. به ساعت روی دیوار فرودگاه نگاه میکند. هنوز لبخند روی لبهایش هست. گاهی از خستگی چشمانش بسته میشود. سعی می کند چشمهایش را باز نگه دارد. دلش نمیخواهد وقتی پسرش میرسد خواب باشد.
۱۱- سه تا از دوستهای پسرش به همراه یک پلیس کنارش ایستادهاند. پلیس به انگلیسی چیزهایی میگوید. یکی از دوستهای پسرش ترجمه میکند که پسرش تصادف کرده و در بیمارستان است. خستگی مجالش نمیدهد. نمیتواند بایستد، روی صندلی مینشیند.
۱۲- زن مبهوت روی صندلی نشسته است. دوستهای پسرش یکی یکی میآیند، تسلیت میگویند، اشک میریزند و میروند. زن گاهی آرام آرام اشک میریزد، گاهی به دیوار خیره میماند، گاهی حرفهای اطرافیان را میشنود، گاهی هم صدای پسرش را...
۱۳- زن روی تخت دراز کشیده است، ملحفه را روی صورتش میکشد. دوربین بالا میرود. آخرین تصویری که میبینم تصویری زنی است که در غربت، روی تخت، زیر ملحفه دراز کشیده و آرام آرام اشک میریزد که کسی صدای هق هقش را نشنود. دوتا چمدان باز نشده هم کنار تخت دیده میشود...
(برای سینا مسیح آبادی آرامش و آمرزش و برای مادرش صبر و قدرت تحمل آرزو میکنم، شما هم برای آنها دعا کنید.)
yani dar rahe foroudgah
پاسخحذفmaryam jaan, in kheili vahshatnak gham angizee, kheili
khoda sabr bede behehsun
tara
kheili ghashang neveshti. Khoda be madaresh sabr bere. Dele ye mellati hamraahe dele madar e sina shekast.
پاسخحذفvaghean mamanesh too rah boode? in kheili vahshatnake!
پاسخحذفkheili sakhteh
پاسخحذفmaryami joonam, kheili dardnakee kheili sakhte hameye in sahneharo ke neveshti manam didam hamun moghe ke khabaro shenidam. khoda be madaresh sabr bede
پاسخحذفموردهای شماره شیش و هفت خیلی برام جالب بودن و کمی بیشتر به فکر فرو رفتم. اون آخر هم به دو تا چمدون باز نشده اشاره کرده بودین که هیچ وقت به اون موضوع فکر نکرده بودم. اون قسمتش هم خیلی تلخه.
پاسخحذفبه نظرم آدم وقتی فکر میکنه، همین طور چیزهای حاشیهای کوچیکی به نظرش میرسه که هرکدومشون به تنهایی کلی دردناکه.
غربت كشيده اين درد را بهتر از هر كسي ميداند
پاسخحذفخدا صبرشان دهد
بسيار اندوهگين شدم از شنيدن و خواندن دست نوشته هايتان
گر چه هيچ آشنايييتي با ايشون نداشتم ولي دلم بسيار داغ ديده شد
شايد روزي هم براي ما كه در غربتيم ..........
لحظه لحظه این ها رو بچه های غربت نشین و مادرای دور از فرزندانشون درک می کنن.
پاسخحذفهان مشو نومید چون واقف نیی از سًر غیب
پاسخحذفباشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
متن زیبایی بود من نمی دونم شما کدوم مریم هستید اما دستتون درد نکنه. بسیار غمناکه این حادثه. کاشکی زندگی هم دکمه ای داشت که می شد باهاش به عقب برگشت. خیلی دور نه همین نزدیکی ها همین قدر که بشه یکبار دیگه صدای کسی رو که از دست دادی بشنوی. هیج جور نمی شه باری که روی دل این مادر هست رو حتی کوشه ایش رو درک کرد. خدا صبر عطا کنه بهشون. روحت شاد سینا.
پاسخحذفای کاش می شد همه ی غم های دنیا را بین آدم ها تقسیم کرد تا تحملش برای همه ممکن شه. چه کسی حال این مادر رو درک می کنه!؟ ای کاش کمی هم از حال زار خانواده ای می نوشتید که در نیشابور داغدار برادر و پسر از دست رفته اند و نگران غربت مادر به سوگ نشسته.
پاسخحذفواقعا باید از خدا طلب صبر برای مادر و خانواده اش و طلب آمرزش و رحمت برای خودش کرد
پاسخحذفمن از این واقعه سه تا درس می گیرم:
1- آدم همیشه باید به یاد مرگ باشه
2- به این مسئله هم باید فکر کرد که وقتی مرگ رسید کجا را ترجیح می دهی که خاکت کنند؟آرامگاه ابدیت کجاست؟
3- در این دو روز دنیا اولویت هات تو زندگی چیه؟ غربت و دوری و این همه رنج و سختی برای یک مدرک و استاد شدن ،واقعا ارزش داره؟
بسیار زیبا بود مریم جان-ضحی
پاسخحذفاز دست دادن عزیزان شاید تلخترین اتفاق زندگی باشد ،از طرفی به قول سهراب : همه می دانیم ، ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است .
پاسخحذفمریم خانم تخصصی در ادبیات ندارم و نمی تونم نقدی داشته باشم .
موفق باشی
kheiliii ziba neveshtiii
پاسخحذفMan az vaghti ke in khabaro shenidam hatta ye lahze ham natonestam be madaresh fek nakonam
Khodayaa behesh sabr bede betoone in mosibat ro tahamol kone...
تصور اینکه اون مادر تو اون لحظه چه احساسی داشته ٍ آدمو داغون می کنه !!!!
پاسخحذفاز خدا صبر و فقط صبر برای همه آرزو می کنم !!
kheili ghashang bud , binazir budf. man sina ro nemishnaasam vali az ruzi ke dokhtarkhaalam vasam tarif karde ye ghame bozorg tu delazm hes mikonam chon ye maadaram va mitunam befahmam madare sina che ranji mikeshe, bekhatere hamin eltemaaset mikonam dige dar moredesh chizi nanevisin dige, intory madaresh ranje bishtary mikeshe. makhsusan baa nazaraati ke aadamaa dar morede nahve va zamaane kuche sina be donyaaye abady midan bishtar dard mikeshe.
پاسخحذفman motmaenam sina jaaye khubiye kheili khubtar az jaaii ke maa hastim va azash mikhaam baraaye aaraameshe maadaresh doa kone va az khoda bekhaad ke dard va range khaanevaadasho kam kone....0
ژانر این خواننده هایی که حادثه و مرگ و داغ مادر و خانواده را ول می کنند نگران نقد ادبی و زیبایی و زشتی متن اند
پاسخحذفGhamangiz tar inke aghooshe oon madar baraye hamishe khali moond va natoonest bachasho bebineh!!!
پاسخحذفChera hamishe madrha bayad Aghoosheshoon baraye ghosehaye bache hashoonbaz bashe???
Khodabe madareh Aramesh bedeh!
من واقعا دارم دیوونه می شم برای اون مادر ، خدایا این چه مصیبتی بوده برای مادرش :(
پاسخحذفواقعا دلم داغ شد :(
نکیسا - شیکاگو
az samime ghalb arezooye aramesh baraye in madar daram
پاسخحذفin chand rooz harvaght behesh fek mikonam moo be tanam sikh mishe vaghean az khoda mikham be oon madar sabr bede
پاسخحذفhatta faghat khoondane oonvanesh ashkamo dar avord khoda rahmatesh kone
پاسخحذفkheili narahat konandeast adam vaghean mimoone chi bege ;(
پاسخحذفالهی بمیرم برای اون مادر، حتا یه آغوش آشنا نداره که راحت یه دل سیر توش گریه کنه :( خیلی همه چیز این دنیا بی حساب کتابه، کاش حداقل این اتفاق بعد از دیدن مادرش میافتاد...تصور اون همه اشتیاق که توی یه لحظه به باد فنا میره آدم رو زجر میده به معنای واقعی کلمه... خوش به حال سینا که از این "سرای وحشت" راحت شد...
پاسخحذفMan chand ruze az iran umadam, kamelan baram ghabele darke.sina ro ham kamelan mishnakhtam, rouhesh shad
پاسخحذفinke 13 shomareh dasht kheili khub bud!ama vagheiyat kheili ghamgine man 3 ruzi mishe shenidam va hanuz ghamginam
پاسخحذفرسم روزگار چنین است...
پاسخحذفیعنی این دنیا بدتر از این نمیتونسته بزنه تو حال یه مادر که اینجوری زده
پاسخحذفdaneshjooye doctora boodanesh adamo bishtar aziat mikone! yani ye omre dare zahmat mikeshe
پاسخحذفبسیار تاثیر گذار...
پاسخحذفممنون از این همه احساس
متاسف شدم.... خدا به بازماندها صبر بده...
پاسخحذفداغ عزیز به من تصویر شعله های آتش می ده که هیچوقت خاموش نمی شه....
مرگ این بنده خدا دوتا داغ روی دل آدم می زاره...
اگه مملکتمون غارت نشده بود الان همه جوانها در کنار خانواده بودن و مجبور نبودن برای درس خوندن و پیشرفت اینهمه دوری و دلتنگی تحمل کنن...
فکر میکنم بعد از مرگ مادر بزرگم که وسط بهت و حیرتم در سفر حج فوت کرد ند این بدترین خبر مرگی هست که شنیدم...حال مادرشون مثل آدمی هست که از سیر و سیاحت وسط ابرها پرت بشی وسط یک برهوت نا شناس. برای تمام بچه هایی که اینور دنیا دارند زندگی می کنند و دور از خانواده هستند حتی همزاد پنداریش هم سخته.واقعا خدا به خانوادش توان تحمل این جبر روزگار رو بده....
پاسخحذفاین حادثه دردناک را به استاد عزیزمان جناب آقای دکتر ابوالقاسم مسیح آبادی، پدر سینا مسیح آبادی تسلیت عرض میکنم و از درگاه خداوند بزرگ برای ایشان صبرو شکیبایی در تحمل این غم بزرگ خواستارم. چه زیباست که برای شادی روح این عزیز ازدست رفته فاتحه ای قرائت کنیم....
پاسخحذفبچه های عزیزمان دور ازما درغربت چه می شوند ؟خدایا نگهدارشان .فقط گریه کردم خدا به مادرش صبر بده
پاسخحذفمادر قهرمان داستان...و کوله بار او خوراک و پوشاک تنها انگیزش های زندگی در ایران که ما حتی زمانیکه به خارج از کشور میرویم تنها بر حسب عادت تا مدتهااز همین زاویه به جامعه خارجی که به ان مهاجرت کردیم می نگریم...
پاسخحذفگریه کردم و گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم
پاسخحذفبه خدا گفتم آخه چرا؟به ذهنم رسید که خدا نمیتونه بد باشه، یاد داستان های بچگی افتادم که ما از اصل ماجرا خبر نداریم، این به ذهنم رسید، اگر مادرش اینجا بود و این اتفاق برای اون بچه میافتد چقدر بیشتر دلش میشکست که حتی واسه بار آخر ندید بچشو! شیاد تمام این ها مقدماتی بود تا اون مادر بتونه با بچش خداحافظی کنه ! میخام اینجوری فکر کنم
چقد تلخ بود و تلخ تر شد وقتی دیدم بغل دست من این اتفاق افتاده و این که این جا و با این همه قانون گرایی تصادف منجر به مرگ اتفاق بیفته
پاسخحذفخدا به مادرش و اطرافیانش صبوری بده
پلیس در فرودگاه به مادر سینا خبر مرگ سینا را می دهد ولی دوستاش ترجمه می کنند که بیمارستان هست.
پاسخحذفآه آه آه............
پاسخحذفخیلی سخته خیلی ...
من دو هفته هست که کارم شده سرچ اسم "سینا مسیح آبادی" توی گوگل و فیسبوک.... کارم شده اشک ریختن برای اون مادر مظلومی که از به آغوش کشیدن پسرش محروم شد و اون پسری که همه هیجان دیدن مادرش رو با خودش به خاک برد. این حادثه روی من خیلی اثر گذاشته. من سینا رو نمیشناختم اما مثل یک صاحب عزای داغدار براش گریه میکنم. خیلی توی فکر مامانش هستم. کاش مریم خانم اگه ازشون خبر دارین برای ما بنویسین که حالشون چه طور هست. برامون بنویسین که توی مدتی که اونجا بودن کجا رفتن؟ چی گفتن؟ چی کار کردن؟
پاسخحذفمنم بی اختيار مثل خيليهای ديگه اشک ريختم
پاسخحذفسپتامبر تو راهه ، جواب خيلی از اپلای ها اومده
نميدونم واقعا
ای کاش ميشد موند
سينا جان رفت و مطمئنا الان دردی نداره
تصور حال اون خانواده اي که دو سال بود بچه اشون رو نديده بودن برام قابل تحمل نيست
حال اون مادری که تا ديروز افتخار ميکرد به زحمت هايی که برای بچه اش کشيده و امروز داره فکر ميکنه ای دل غافل ، ای کاش هيچوقت نميذاشتم بره ، ای کاش هيچوقت نميخواستم شريف بره ، ای کاش ... ای کاش
نميدونم واقعا
روحش شاد
واسه دوست ناشناسی که میخواستن از حال مادر سینا با خبر باشن:
پاسخحذفمادر سینا توی پنج روزی که کالج استیشن بودن، خونه یکی از خانواده های خوب ایرانی اونجا بودن، دو تا برنامه هم دوست های ایرانی برای سینا برگزار کردن. مادر سینا به ایران برگشت و خود سینا هم یکی دو روز بعدش.
باید رید بر ناموس دهر.
پاسخحذفجوانی برای سفر آماده شد، به مادرش ساعت پرواز هواپیما را خبر داد و خواست او را به موقع بیدار کند، جوان خوابید.
پاسخحذفمادر اخبار هواشناسی را از رسانه ها شنید، مبنی بر اینکه هوا ابری است و باد شدید و طوفان شن آور خواهد وزید. دلش به حال تنها فرزندش سوخت، او را بیدار نکرد تا شاید از سفر باز ماند، چون هوا برای مسافرت نامناسب بود، مادر از این وضعیت غیر عادی ترسیده بود.
وقتی مطمئن شد که دیر شده و هواپیما پرواز کرده است، به سوی فرزند آمد تا او را بیدار کند، اما دید که او در بسترش مرده است!
قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ ۖ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ [٦٢:٨] معنی: بگو: آن مرگی که از آن می گریزید، به شما خواهد رسید، سپس به نزد دانای نهان و آشکار بازگردانده می شوید آن گاه شما را به آنچه می کردید، خبر می دهد.
چه زیبا و رساست سخن علی بن ابی صالب -رضی الله عنه- که می فرماید: به قطع آخرت به جلو می آید و دنیا به عقب می رود، فرزند آخرت باشید نه دنیا، زیرا امروز وقت عمل است نه حساب، و فردا هنگام حساب است نه عمل.
مرگ از هیچ کس اجازه نمی خواهد، هوا خواه کسی نیست، تعارف ندارد و پیشاپیش به کسی خبر نمی دهد، که دارد می آید: وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا ۖ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ [٣١:٣٤] معنی: هیچ کس نمی داند فردا چه به دست می آورد و هیچ کس نمی داند در کدامین سرزمین می میرد.
اتوبوسی پر از مسافر بود. راننده به چپ و راست نگاه می کرد، ناگهان توقف کرد. مسافران گفتند: چرا توقف کردی؟ گفت: تا این پیره مرد را که با دستش اشاره کرد سوار کنم. گفتند: کسی را نمی بینیم. گفت: به او نگاه کنید. گفتند: کسی را نمی بینیم. گفت: او الان آمد تا با ما سوار شود. همگی گفتند: سوگند به الله کسی را نمی بینیم! ناگهان آن راننده بر صندلی اش جان سپرد!
آری سر آمده و وفاتش فرا رسیده بود و سببش این بود، فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً ۖ وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ [٧:٣٤] معنی: چون مرگشان رسد، نه لحظه ای پس افتد و نه پیش.
انسان از حوادث هولناک می ترسد و دلهره مرگ دارد اما ناگاه در کمال آرامش می میرد.
الَّذِينَ قَالُوا لِإِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُوا لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا ۗ قُلْ فَادْرَءُوا عَنْ أَنفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ [٣:١٦٨] معنی: (منافقان) آنها هستند که به برادران خود -در حالی که از حمایت آنها دست کشیده بودند- گفتند: «اگر آنها از ما پیروی میکردند، کشته نمیشدند!» بگو: «(مگر شما میتوانید مرگ افراد را پیشبینی کنید؟!) پس مرگ را از خودتان دور سازید اگر راست میگویید.»
أَيْنَمَا تَكُونُوا يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ [٤:٧٨] معنی: هر جا باشید مرگ شما را فرا گیرد، گرچه در برج هایی استوار باشید.
یکی به سمت مرگ می رود ولی سر از زندگی در می آورد. آن یکی به سوی زندگی می رود که ناگهان با مرگ حتمی روبرو می گردد. دیگری در پی درمان است که به نابودی می انجامد و دومی خود را فدا کرده و گمان هلاکت می برد، اما نجات می یابد. پاک و منزه است خالق مدبر حکیم شکوهمند والا مرتبه!
در روایتی آمده است که عده ای از مردم با دیدن پاداش نیکو و ثواب مصیبت زدگان آرزو می کنند که ای کاش بدنهایشان قیچی می شد: إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَيْرِ حِسَابٍ [٣٩:١٠] معنی: جز این نیست که به صابران پاداششان را بی حساب و به تمام و کمال داده می شود.
سَلَامٌ عَلَيْكُم بِمَا صَبَرْتُمْ [١٣:٢٤] سلام بر شما بخاطر اینکه صبر نمودید.
رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا[٢:٢٥٠] معنی: پروردگارا، صبر را بر ما فرو ریز.
وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ معنی: [١٦:١٢٧]صبر کن، و صبر تو فقط برای خدا و به توفیق خدا باشد!
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ [٤٠:٥٥]معنی: صبرکن که وعده پروردگار حق است.
و در حدیثی آمده است: بزرگی پاداش به بزرگی بلا وابسته است، وقتی الله گروهی را دوست بدارد، آنان را مبتلا می کند، کسی که خشنود شود، خشنودی از آن اوست و کسی که خشمگین شود، خشم از آن اوست. (روایت ترمزی)
در مصیبت ها مسائلی نهفته است: از جمله صبر، تقدیر اجر، و بنده باید بداند کسی که گرفته، همان ذاتی است که عطا کرده و کسی که سلب نموده ، همان ذاتی است که داده است.
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا [٤:٥٨] معنی: الله به شما دستور می دهد که امانت ها را به صاحبانشان بدهید.
خیلی نوشته غم انگیزی و تراژیکی بود
پاسخحذفمن بار اول که خوندم کلی گریه کردم
و بعد یه بار برای مادرم خوندم خیلی جلوی خودم رو گرفتم اما آخراش دیگه نتونستم جلو خودم رو بگیرم!
چرا ما باید انقدر دور باشین از خانواده هامون؟
آخه چرااااااااااا