دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

دلتنگی

دنبال آهنگی می گردی كه در وبلاگ دوستی در موردش خوانده ای. آهنگ را پیدا می کنی، معنی شعر را هم در جایی می خوانی كه از جدایی گفته. آهنگ را گوش می کنی و تو فیس بوک عکس های دوست دیگری را تماشا می کنی، عکسهای فارغ التحصیلی دوستت در کنار پدربزرگ و مادربزرگ و مادر و پدر و خواهر و برادر هایش. یکهو به خودت می آیی كه اشک می ریزی. كه چقدر دوری و چقدر دلت تنگ شده. نمی دانی كه بنویسی كه دلتنگی یا نه. كه نکند درد دوری را برای آنها كه از تو دورند دو چندان کنی. كه نکند ...

نمی دانم پس چرا اینها را می نویسم كه توی وبلاگم بگذارم، کاش آنها كه دورند نخوانند كه از دوریشان اشک می ریزم. .

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

صندلی ردیف ششم

بلیطم را به مهماندار هواپیما نشان دادم. من را به سمت چپ راهنمایی‌ کرد. صندلی را پیدا کردم. کنار پنجره بود. خوش حال شدم. روی صندلی نشستم و کمربندم را بستم. منتظر بودم ببینم چه کسی‌ بغل دست من خواهد نشست. امیدوار بودم که یک آدم چاق نباشد. یک آدم سیگاری که بوی سیگار بدهد، هم نباشد. مرد جوانی‌ به ردیف صندلی من که رسید مکث کرد. کیفش را در محفظه بالا گذاشت. خوش حال نبودم. ترجیح می دادم کنارم یک زن بنشیند‌. مرد جوان روی صندلی کنارم نشست. نگاهی‌ به بلیطش انداخت و بعد به شماره بالای صندلی. بلند شد و یک صندلی آنطرفتر نشست.

یک آقای چاق به ردیف ما نزدیک شد. به مرد جوان که رسید با او چاق سلامتی کرد. مرد جوان به مرد چاق تعارف کرد که کنار او بنشیند‌. مرد چاق خواست از مهماندار اجازه بگیرد. به بیرون پنجره نگاه می‌کردم. سعی‌ می‌کردم خودم را بی‌ تفاوت نشان دهم. ولی‌ دعا دعا می‌کردم که مهماندار اجازه ندهد. شنیدم که مهماندار گفت: " باید با خود مسافر صحبت کنید".

من، مرد جوان و مرد چاق هر مسافری را كه سوار هواپیما می شد را با نگاهمان دنبال می کردیم تا بفهمیم عاقبت چه کسی روی این صندلی می نشیند. تقریبا تمام مسافرها سوار شده بودند و اکثر صندلی ها پر شده بود. در دل آرزو می کردم كه مرد چاق هم رضایت دهد و صندلی کنار من خالی بماند.همان موقع که مرد جوان به دوستش اشاره کرد که بیاید و کنارش بنشیند، زن جوانی با یک بچه به بغل از در هواپیما داخل شد. مهماندار، زن را به طرف ردیف ما راهنمایی کرد. مرد چاق به طرف زن رفت كه با او حرف بزند. به او كه نزدیک شد، تصمیمش عوض شد و برگشت و سر جایش نشست. احساس کردم كه مرد جوان هم احساس راحتی نمی کند. از جا به جا شدنش معلوم بود. سرم را بالا آوردم تا خوب کسی را كه قرار است در این سفر کنارم بنشیند، ببینم. لبخند زدم. نه اینکه برایم مهم نباشد. نه اینکه آدم بزرگی باشم و برایم فرقی نکند. توی یکی از برنامه های تلویزیونی دیده بودم كه بهترین کار لبخند زدن است. تا قبل از دیدن آن برنامه، اگر آدم هایی كه معمولی نبودند را می دیدم، سعی می کردم كه نگاهشان نکنم. نگاهم را قایم می کردم. می دانستم كه خیلی زود ترحم را از نگاهم حس می کنند و می دانستم كه از ترحم متنفر هستند. ولی بعد از دیدن آن برنامه اگر آدم عقب مانده یا معلولی را می دیدم، لبخند می زدم. سلام میکردم و آنها هم لبخند می زدند.

ولی این دفعه با دفعه های قبل فرق می کرد. باید دو ساعت تمام کنار این خانوم و بچه اش می نشستم. نمی دانستم كه آیا خواهم توانست در طول سفر تمام مدت لبخند بزنم و لحضه ای ترحم را از نگاهم نخواند؟ نه اینکه زن عقب مانده باشد یا اشکالی داشته باشد. اتفاقا خیلی هم زیبا بود. حتما اگر آن بچه بغل زن نبود. مرد جوان ترجیح می داد كه کنار آن زن بنشیند تا کنار دوست چاقش. ولی کودکِ زن مرد را مضطرب کرده بود. نمی توانستم بگویم چند ساله است. قد و قواره اش به بچه های یکی دو ساله می مانست. کله اش خیلی بزرگ بود. خیلی بزرگتر از بدنش. موهایش هم عجیب بود. یک قسمت سرش پر پشت بود و یک قسمت نه. لبهایش باد کرده بود. دماغش کوچک بود. انگار فقط دو تا سوراخ بود. انگشتان یکی از دستانش انگار بهم چسبیده بود. پاهایش مثل بچه های معمولی بود. حد اقل از روی جوراب اینطور بود. چشمانش یک جور خاصی بود. رنگش به نظر خاکستری می آمد. زن آمد و روی صندلی کنار من نشست. کودکش صدای عجیبی از خودش در می آورد. انگار خرناس می کشید. یک خرناس پیوسته. هواپیما كه بلند شد، کودک ترسید. گریه می کرد ولی گریه اش مثل گریه بچه های معمولی نبود. یک طوری وحشتناک بود. زن کودک را بغل کرده بود و تکان می داد تا آرام شود. ولی کودک آرام نمی شد.

زن برایش لالایی می خواند، شعر می خواند، می بوسیدش. درست مثل مادری كه یک کودک طبیعی و زیبا دارد. نمی توانستم درست بفهمم كه چطور این زن اینقدر مادرانه کودکش را در آغوش کشیده و می بوسد. انگار کودکش زیباترین کودک دنیاست. انگار صدای وحشتناک گریه اش را نمی شنید. ناگهان از دماغ کودک خون آمد. مهماندار برای زن دستمال آورد. مرد جوان حالش بهم خورد و از مهماندار خواست كه جایش را عوض کند. زن رو به من کرد و گفت :" شما هم بهتره كه جاتون رو عوض کنید. می دونم كه سارای من اذیتتون می کنه. "گفتم : "نه، من راحتم". دروغ گفتم. راحت نبودم. ولی دلم می خواست این زن و فرزندش را تماشا کنم. سخت بود كه نشان ندهم كه راحت نیستم. سخت بود كه احساس ترحمم را پنهان کنم. می دانستم اندازه این کار از قد و قواره من بزرگتر است ولی می خواستم انجامش بدهم. کاش توی اون برنامه گفته بود كه اگر مدت زمان بیشتری با اینجور آدمها هستید چه حرفهایی بزنید. معمولا اگر یک خانوم با یک نوزاد کنارم بنشیند و بخواهم سر صحبت را باز کنم. اولین چیزی كه می گفتم این بود كه : " چه نی نی نازی، خدا حفظش کنه. چقدر خوشگله. چقدر با نمکه." حتی اگر نوزاد زیبا هم نبود همین حرف ها را می زدم. ولی الان چی باید بگم؟

بگم ساراتون چقدر خوشگله؟ شاید بهتره بپرسم كه چند وقتشه؟ نکنه بگه مثلا هفت یا هشت سال. اونوقت حتما ناراحت می شه. نه بهتره اصلا حرفی نزنم. مهماندار برای زن یخ آورد كه خون دماغ سارا را بند بیاورد. چند دقیقه می شد كه سارا آرامتر شده بود و فقط صدای خرناسش می آمد. مادرش سرش را به صندلی تکیه داده بود و چشمهایش را بسته بود. به سارا نگاه می کردم. نگاهم می کرد. بهش لبخند زدم. چند تا شکلک در آوردم شاید بتوانم با او ارتباط برقرار کنم. ولی کوچکترین تغییری در صورتش ندیدم. فقط به من زل زده بود. سرم را پشت مجله ای كه داشتم پنهان کردم و بعد مجله را کنار زدم و آرام گفتم :" دالی ".

چند بار این حرکت را انجام دادم ولی باز کوچکترین تغییری در او ندیدم. شاید هم من را نمی دید. ناگهان هواپیما بالا و پایین رفت. سارا ترسید. حالش بهم خورد و روی مانتوی مامانش بالا آورد. خیلی برایم عجیب بود كه مادرش حتی یک اخم کوچک هم نکرد. گفت : " عزیزم، چیزی نیست. گریه نکن ." دور دهان سارا را پاک کرد. مانتویش بد جوری کثیف شده بود. نگاهی به من انداخت. باز لبخند زدم. احتمالا این بار لبخندم خیلی مسخره به نظر آمد. گفت: "می تونم یک خواهشی بکنم. من سارا رو میگزارم روی صندلی، میرم كه مانتوم رو تمیز کنم. می شه فقط مراقبش باشید كه پرت نشه پایین". خیلی سریع گفتم: " بفرمایید، خواهش می کنم. " با خودم فکر کردم اگر سارا یک بچه معمولی بود حتما مادرش او را می داد تا بغل کنم و منتظر بمانم كه برگردد. ولی مادر سارا می دانست كه هر کسی حاضر نیست سارا یش را بغل کند. سارا آرام بود. چشمانش را بسته بود. هواپیما یکهو تکان خورد. سارا ترسید. بلند بلند گریه می کرد. انگار فریاد می زد. نمی دانستم چه کار کنم. زن و شوهری كه جلوی ما نشسته بودند، برگشتند و به عقب نگاه کردند. مادرش هنوز از دستشویی بیرون نیامده بود. باید بغلش می کردم تا آرام شود. چشمهایم را بستم و بغلش کردم. بدنش خیلی نرم بود. مثل عروسکهای پنبه ای. چشم هامو باز کردم. انگار می لرزیدم. سارا آرام شده بود. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. چشمهام پر از اشک شد. ناگهان بغضم ترکید. بی اختیار گریه کردم. نمی دانستم برای چه گریه می کنم. برای سارا كه خوشگل نبود؟ برای سارا كه عجیب بود؟ برای مادر سارا كه آنهمه صبور بود؟ یا برای خودم كه اینهمه ضعیف بودم؟ چشمانم را بستم و سعی کردم گریه نکنم. روی گونه ام چیزی احساس کردم. چشمانم را باز کردم. سارا اشکهای روی گونه ام را پاک می کرد، با همان دستی كه انگار انگشتانش بهم چسبیده بود.

خرداد 1388

پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

پر از هشت

در روز هشتم ماه هشتم سال هشتاد و هشت، روز تولد امام هشتم، اگر سالگرد ما هم به جای هفت، هشت ساله میشد، چقدر فردا پر از هشت می بود!

گاهی اوقات آدم دلش میخواهد دلش را خوش کند به این همه هشت و آرزو کند كه یک اتفاق بزرگ برای ایران بیفتد آنهم روز جمعه كه این همه غروب هایش منتظر بودیم.

قطره قطره تمام میشود ...

ذره ذره تمام شدن خودکار آبی كه نوشتن با آن لذتی وصف ناشدنی داشت، گاهی اوقات غم انگیز می شود.

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

عاشق زندگی

یک گلدانی در خانه ما هست كه برای من مظهر عشق به زندگی، زنده موندن، روییدن و سبز موندن هست. اولین بار كه این گیاه سبز بد قواره و دراز وارد خانه ما شد اصلا دوستش نداشتم. دو تا ساقه دراز بود كه چند تا برگ هم داشت. برگهاش هم اصلا قشنگ نبودن. مثل گیاه های هرز تو باغچه. ساقه ها هم به هیچ صراطی مستقیم نبودن. همینطوری خودشون رو ولو میکردن رو میز. دلم نمیومد كه بندازمش بیرون. ولی خیلی منتظر بودم كه خشک بشه و اون وقت با خیال راحت از دستش خلاص بشم. سعی می کردم كه فراموش کنم كه بهش آب بدم. کم محلی های من باعث شده بود كه برگ های قدیمی زرد و خشک بشن ولی هر بار كه بهش سر میزدم تا ببینم حالا میشه از دستش خلاص شد یا نه، می دیدم كه چند تا برگ سبز کوچولو از گوشه اون ساقه های دراز در اومدن. گیاه خونه ما خیال مردن نداشت. کم آبی و بی محبتی حالیش نبود. برگ هاش میریخت ولی میل عجیبی به موندن و سبز بودن داشت. بلاخره من کوتاه اومدم. یعنی این میل به زندگی گیاه توی گلدون شرمندم کرد. اصلا مثل اون یکی گلدون بزرگ و قشنگ نبود كه هرچی هم كه بهش آب و ویتامین می دادم باز خودش رو لوس می کرد و گوشه برگاش رو واسم سیاه می کرد. این گیاه اصلا خیال تموم شدن نداشت. رفتم و واسش یک گلدون بزرگتر خریدم، به پاس این همه عشق به زندگیش گذاشتمش تو پر نور ترین جای خونه. بهش مرتب آب دادم. چند روز بیشتر طول نکشید كه پر شد از برگ های سبز. هر روز پر برگتر و سبزتر می شه. اصلا عین علف هرز رشد می کنه. حالا زیباتر شده، هرچند كه هنوز به هیچ صراطی مستقیم نیست و خودش ولو کرده روی میز، ولی من خیلی بهش احترام میگذارم. واقعا عاشق زندگیه.


چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

وقتی‌ بیانیه شماره ۱۳ میرحسین رو خوندم ....


داشتم فکر میکردم چطور میشه مبارزه کرد در حالی كه زندگی میکنیم و چطور میشه زندگی کرد در حالی كه مبارزه میکنیم. چطور میشه مبارزه بشه عین زندگیمون و چطور میشه زندگی بشه عین مبارزمون. چطور میشه هممون عضو راه سبز امید باشیم. یه چیز مثل جرقه اومد به ذهنم. جنبش سبز واسه خودش یک سری علامت هایی داره مثل علامت پیروزی، رنگ سبز، شعار هایی مثل یا حسین میر حسین و ...
میشه همه چیز های خوب رو بکنیم نشانه سبز بودن، همه کار های خوب، مثلا همه سبز ها وقتی از کنار هموطنشون رد میشن لبخند میزنن و سلام میکنند. تصورش رو بکنید كه تمام آدمها تو میدون ولی عصر یا تجریش به جای اینکه اخم کنند و به هم تنه بزنند، به هم لبخند بزنن، به هم سلام کنند. به انرژی مثبتی كه رد و بدل میشه فکر کنید. اونوقت دشمن مجبور میشه اخم کنه، مجبور میشه سلام نکنه. اگه باهم قرار بذاریم كه آدمی كه سبز هست یعنی کسی كه دروغ نمیگه، کسی كه حق کسی رو نمیخوره، یعنی کسی كه ...
ما كه میدونیم بیشماریم، پس اگه باهم قرار بذاریم كه خوب بشیم ، بهتر بشیم ، کاملتر بشیم ، اونوقت حتما کم کم دنیامون هم گلستان میشه. فکر کنم اینجوری میشه كه زندگی میشه عین مبارزه، اینجوری میشه كه مبارزه میشه عین زندگیمون ...

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

سبز سبزم ریشه دارم، من درختی استوارم ...

مدتی‌ بود که رنگ سبز تو هیچ مغازه‌ای پیدا نمی‌شد. فروش پارچه سبز، مداد رنگی‌ سبز، آب رنگ سبز، اسپری سبز و ... ممنوع شده بود. ولی‌ سبز ها دست بر دار نبودند. دیگه کسی‌ دنبال اسپری سبز واسه شعار نویسی نبود. برای اینکه گیر نیفتند، جدا جدا داخل مغازه می‌شدند، یکی‌ اسپری آبی‌ می خرید، یکی‌ اسپری زرد. باهم که رو دیوار می نوشتند، سبز می شد!

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

اینجا هم پاییز، داره کم کم میاد ...

چقدر خوبه كه هوای سرد و ابری و بارون زده پاییز تو همه جای دنیا یه جوره. اگه درختا هم رضایت می دادند و یک مقداری برگاشون رو رنگی می کردند دیگه هیچی از یک بعد از ظهر پاییزی تو تهران، نزدیک غروب، كه پیاده از دانشگاه می رفتم خونه کم نداشت. یک بعد از ظهر پاییزی بارون زده، پیاده، تو پیاده رو، از کنار مغازه های پر از رنگ، .... وای ... یاد زمستون افتادم و لبو فروش و لبو های قرمز و بخاری كه از لبو ها به آسمون می رفت. ... چقدر خوبه كه هوای همه جای دنیا وقتی خنک و بارون زده می شه یه جوره ... چقدر خوبه ...

چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹

!

اولین کاری كه وقتی به ایران برگشتم انجام می دم اینه كه می رم یک ساندویچ مخصوص از هایدا می خرم و یک نفس تا آخر می خورم !

سه‌شنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

یکی‌ از همین شب ها

خسته و کوفته از کلاس زبان برمی گشتم خونه که دیدم آقاجون جلوی در مسجد با ماشااله خان حرف میزنه. اول خواستم راهمو کج کنم که ریخت ماشالاه خان رو نبینم، ولی‌ تصمیمم عوض شد و به طرف مسجد رفتم. به آقا جون که رسیدم سلام کردم. یک جوری سلام کردم که ماشااله خان فکر کنه به او هم سلام دادم. به خاطر ادب و احترام به بزرگتر و از این جور چیزها. کتاب را تو دستم طوری گرفته بودم که دستبند سبزمو ببینه که هنوز به دستم هست. سه هفته از انتخابات می گذشت ولی‌ دلم نمیومد درش بیارم. مخصوصا به خاطر اتفاقات بعد از انتخابات. آقا جون با ماشااله خان دست داد و خداحافظی کرد. ماشااله خان به طرف پراید سفیدی که جلوی در مسجد پارک شده بود رفت و در ماشین را باز کرد. آقا جون گفت: مبارک باشه ماشااله خان، ولی‌ فکر کنم بهتره که دیگه اینجا پارکش نکنید.
ماشااله خان بادی به غبغب انداخت و گفت: حاج آقا از شما بعیده، من که از حرف‌های این جوجه فوکلی‌ها نمی ترسم. هرچی‌ می خوان پشت سرم بگن که فلانی ماشین رو به خاطر چی‌ و کی‌ گرفته. آنکس که حسابش پاک است از محاسبه چه باک است.
آقا جون گفت: اون که البته، ولی‌ من به خاطر این علامت پارک ممنوع گفتم. حالا خود دانید.
صورت ماشااله خان تا بنا گوش سرخ شد. یک "بله" سرسری گفت و سوار ماشینش شد. خیلی‌ خودم رو کنترل کردم که جلوی رویش نخندم ولی‌ تمام راه مسجد تا خونه رو بلند بلند میخندیدم. آقا جون هم هر چند دقیقه یک بار بهم تذکر می داد که خوب نیست دختر تو محل بلند بخنده.
ولی‌ آقا جون هم تمام راه لبخند میزد. عاشق این کارهای آقا جون بودم. قبل از انتخابات هم چند بار اساسی‌ حال این ماشااله خان و دار و دسته اش را گرفته بود.
آقا جون تو راه برام تعریف کرد که ماشااله خان بعد از نماز رفته جلوی صف و گفته که چند تا از ساکنین محل اعتراض کردند به خاطر الله اکبر‌های شبانه. گفته که از امشب هر کی‌ الله اکبر‌ بگه به جرم سلب آسایش عمومی‌ دستگیر می‌شه.
حسابی‌ حالم گرفته شد. گفتم: دروغ میگه مثل سگ، مطمئنم که هیچ کس شکایت نکرده جز خود دروغگوش.
آقا جون گفت : ماشااله خان گفت که معصوم خانم شکایت کرده که بچه اش از خواب میپره و میترسه. سردار هم چند بار از صدای الله اکبر‌ حالش بد شده و بردنش بیمارستان.
گفتم: سردار را که مطمئنم دروغ میگه. سردار از خودمونه، شال سبز دور گردنش رو نمی بینید در نمیاره؟ همون شالی که محمد واسش از کربلا آورده بود. شبی‌ که سردار حالش بد شد همون شبی‌ بود که از تظاهرات ۲۵ خرداد برگشت.
آقا جون گفت: آره ، دکتر سپاسی هم بهم گفت که اون شب دوباره موجی شده بود.


------------


محمد گفت: یعنی‌ امشب هیچ کس الله اکبر نمیگه؟
گفتم: مطمئنم که اگه یکی‌ شروع کنه، صدای الله اکبر همه محله به آسمون میرسه.
آقا جون گفت: بلاخره به آسایش مردم هم باید احترام بگذاریم.
محمد گفت: این ماشااله خان غلط کرده به فکر آسایش مردمه. اگه ...
گفتم: اصلا من الان میرم به معصوم خانوم زنگ میزنم ببینم قضیه چی‌ بوده.
به طرف اتاق رفتم تا به معصوم خانم زنگ بزنم. از اتاق که بیرون اومدم صورتم گر گرفته بود. گفتم: کثافت آشغال، آدم از این دروغگو تر تو عمرم ندیدم.
محمد گفت : چی‌ شده؟
گفتم: معصوم خانم گفت که به هیچ کس شکایت نکرده. فقط دیشب که شوهرش رفته توی بالکن که الله اکبر بگه، در را نبسته بوده، بچه هم از خواب پریده و ترسیده. احتمالا ماشااله خان از طبقه پایین شنیده که معصوم خانم به شوهرش میگفته چرا در رو نبسته.
محمد گفت: آخه هنوز سهراب آزاد نشده. ما باید به خاطر مادر سهراب هم که شده الله اکبر بگیم. این تنها کاریه که از دستمون بر میاد.
آقا جون گفت: هنوز خبری از سهراب نشده؟
محمد گفت: نه، مادرش امروز رفته بود زندان اوین ببینه میتونه خبری ازش بگیره یا نه.
گفتم: آقا جون شما باید شروع کنید. بقیه اش با ما. ماشااله خان با شما کاری نداره.
مامان گفت: دست از سر باباتون بر دارید. به اندازه کافی‌ وظیفش رو انجام داده. صد بار واستون گفتم که وقتی‌ داداش بزرگ شما دو تا وروجک به دنیا میومد آقا جونتون تو زندون شاه بود و من تنها بودم. وقتی‌ شما دو قلو‌ها را هم به دنیا میاوردم باز تنها بودم و آقا جونتون جبهه بود. این روز‌های پیری دیگه نمیخوام تنها باشم و آقا جونتون گوشه زندون آب خنک بخوره.
آقا جون تلویزیون را روشن کرد. دینگ دینگ اخبار شبکه یک که بلند شد. مامان بهم گفت: پاشو برو ملافه رو تختت را بیار بده می‌خوام بندازم تو ماشین لباس شویی.
مامان این را گفت و بلند شد و لباس‌های چرک را از توی حموم برداشت و ریخت تو ماشین لباس شویی.
مامان به محمد گفت: محمد پاشو هرچی لباس داری که باید اتو بشه بیار اتو کنم. من فردا صبح وقت ندارم لباساتو اتو کنم. نگی‌ نگفتی.
آقا جون زیر زیرکی لبخندی زد و گفت: حاج خانم می‌خواین من هم برم کولر رو بگذارم رو درجه تندش؟
مامان گفت: بد فکری نیست، خیلی‌ هوا گرم شده.
ملافه را انداختم تو ماشین و روشنش کردم. به مامان گفتم: قربون مامانم برم، کمک نمیخوای؟
مامان گفت: شما دو تا برین سر درس و کارتون. چند روز دیگه امتحانتون شروع می‌شه.
به محمد گفتم: بیا بریم پشت بوم. یک دفعه دیدی مردم به حرف ماشااله خان گوش ندادند و الله اکبر گفتند.

به آسمون نگاه کردم. نصف ماه پشت ابر بود. دلم گرفت. من و محمد ساکت ایستاده بودیم ببینیم خبری میشود یا نه. سردار هم آمده بود توی بالکن خانه اش. هنوز شال سبز دور گردنش بود. مطمئن بودم که اگر میتوانست صدایش را بلند کند، الله اکبر را خودش شروع میکرد. ولی‌ نمیتوانست. کنارش هم اگر می‌‌ایستادی به زور صدایش را میشنیدی. من یادم نمی آد ولی‌ آقا جون میگه سرادر صدای خیلی‌ خوبی داشت، ولی‌ از موقعیی که تو جبهه شیمیایی شد دیگه صداش در نیومد. معصوم خانم بچه به بغل با شوهرش هم اومدند تو بالکن خونشون. روی پشت بوم چند تا خونه دورتر هم همسایه‌ها اومده بودند رو پشت بوم. ولی‌ صدای کسی‌ در نمیومد. ماشااله خان داشت ماشینش را توی حیاط خانه شان میشست. فکر کنم بیشتر به خاطر این توی حیاط بود که ببینه چه کسی‌ شروع می‌کنه که برای درس عبرت بقیه فردا با دار و دسته اش او را بگیرند.
رفتم پایین ببینم میتونم آقا جون رو راضی‌ کنم یا نه. ولی‌ مامانم بهم چشم غره رفت که یعنی‌ با بابات کاری نداشته باش.
آقا جون از مامان پرسید: امروز چندم رجبه؟
مامان جواب که داد، آقا جون گفت: خوب شد یادم افتاد. امشب یه نماز داره که کلی ثواب داره.
دیگه از آقا جون نا امید شدم. حالا کو تا نمازش تموم شه. رفتم پشت بوم پیش محمد. احساس عجیبی‌ بود. همه روی پشت بوم بودیم، ولی‌ کسی‌ صدایش در نمی آمد. البته نه اینکه هیچ کس توی محله مان نباشد که مثل ما فکر نکند. بودند ولی‌ تعدادشان دو برابر ما نبود. محمد گفت: اصلا خودم شروع می‌کنم.
بهش گفتم: یکی‌ باید شروع کنه که ماشااله خان نتونه فردا دستگیرش کنه و زورش بهش نرسه.
آقا جون اومد تو حیاط و تو حوض وضو گرفت. تعجب کردم که چرا اومده توی حیاط نماز بخونه. جا نمازش را رو به قبله پهن کرد. قامت بست و الله اکبر گفت. آنقدر بلند تکبیر گفت که شوهر معصوم خانم فکر کرد که آقا جون الله اکبر گفتن را شروع کرده و به دنبالش الله اکبر گفت. کم کم صدای الله اکبر از بیشتر خونه‌های محل بلند شد. من هم تا جایی‌ که می تونستم الله اکبر را فریاد می‌کردم.
محمد بهم چشم غره رفت و گفت: چه معنی‌ میده صدا تو اینقدر بلند میکنی‌؟ زشته برای یک دختر.
گفتم: حالا شما امشب کوتاه بیا و غیرتی‌ نشو، فردا نخود میذارم تو دهنم و میام الله اکبر میگم.
مشت هامونو گره کرده بودیم به طرف آسمون و فریاد میزدیم. یکهو چراغ‌های کوچه خاموش شد. چراغ‌های هیچ خونه ای روشن نبود. ماشااله خان رفته بود توی خونه اش. ماه از زیر ابر بیرون اومده بود و صورت سردار را روشن کرده بود. میدونستم که هرچند ما صدای سردار رو نمیشنیدیم ولی‌ صداش توی آسمون از همه بلند تره. محمد هر چند لحظه یک بار بغضش را فرو میداد و دوباره فریاد میزد الله اکبر. آقا جون به سجده رفته بود. شانه‌‌هایش را میدیدم که میلرزید. چشم‌های سردار برق میزد. من هم طاقت نیاوردم. صورتم خیس گریه شد. اون شب انگار از آسمون هم صدای گریه می‌‌آمد.