یکشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۹
کردان مرد
Posted by
مریم
5
comments
دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹
باران (۲)
Posted by
مریم
3
comments
یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹
پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹
پرت و پلا
Posted by
مریم
6
comments
شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹
صندلی ردیف ششم
من، مرد جوان و مرد چاق هر مسافری را كه سوار هواپیما می شد را با نگاهمان دنبال می کردیم تا بفهمیم عاقبت چه کسی روی این صندلی می نشیند. تقریبا تمام مسافرها سوار شده بودند و اکثر صندلی ها پر شده بود. در دل آرزو می کردم كه مرد چاق هم رضایت دهد و صندلی کنار من خالی بماند.همان موقع که مرد جوان به دوستش اشاره کرد که بیاید و کنارش بنشیند، زن جوانی با یک بچه به بغل از در هواپیما داخل شد. مهماندار، زن را به طرف ردیف ما راهنمایی کرد. مرد چاق به طرف زن رفت كه با او حرف بزند. به او كه نزدیک شد، تصمیمش عوض شد و برگشت و سر جایش نشست. احساس کردم كه مرد جوان هم احساس راحتی نمی کند. از جا به جا شدنش معلوم بود. سرم را بالا آوردم تا خوب کسی را كه قرار است در این سفر کنارم بنشیند، ببینم. لبخند زدم. نه اینکه برایم مهم نباشد. نه اینکه آدم بزرگی باشم و برایم فرقی نکند. توی یکی از برنامه های تلویزیونی دیده بودم كه بهترین کار لبخند زدن است. تا قبل از دیدن آن برنامه، اگر آدم هایی كه معمولی نبودند را می دیدم، سعی می کردم كه نگاهشان نکنم. نگاهم را قایم می کردم. می دانستم كه خیلی زود ترحم را از نگاهم حس می کنند و می دانستم كه از ترحم متنفر هستند. ولی بعد از دیدن آن برنامه اگر آدم عقب مانده یا معلولی را می دیدم، لبخند می زدم. سلام میکردم و آنها هم لبخند می زدند. ولی این دفعه با دفعه های قبل فرق می کرد. باید دو ساعت تمام کنار این خانوم و بچه اش می نشستم. نمی دانستم كه آیا خواهم توانست در طول سفر تمام مدت لبخند بزنم و لحضه ای ترحم را از نگاهم نخواند؟
نه اینکه زن عقب مانده باشد یا اشکالی داشته باشد. اتفاقا خیلی هم زیبا بود. حتما اگر آن بچه بغل زن نبود. مرد جوان ترجیح می داد كه کنار آن زن بنشیند تا کنار دوست چاقش. ولی کودکِ زن مرد را مضطرب کرده بود. نمی توانستم بگویم چند ساله است. قد و قواره اش به بچه های یکی دو ساله می مانست. کله اش خیلی بزرگ بود. خیلی بزرگتر از بدنش. موهایش هم عجیب بود. یک قسمت سرش پر پشت بود و یک قسمت نه. لبهایش باد کرده بود. دماغش کوچک بود. انگار فقط دو تا سوراخ بود. انگشتان یکی از دستانش انگار بهم چسبیده بود. پاهایش مثل بچه های معمولی بود. حد اقل از روی جوراب اینطور بود. چشمانش یک جور خاصی بود. رنگش به نظر خاکستری می آمد.
زن آمد و روی صندلی کنار من نشست. کودکش صدای عجیبی از خودش در می آورد. انگار خرناس می کشید. یک خرناس پیوسته. هواپیما كه بلند شد، کودک ترسید. گریه می کرد ولی گریه اش مثل گریه بچه های معمولی نبود. یک طوری وحشتناک بود. زن کودک را بغل کرده بود و تکان می داد تا آرام شود. ولی کودک آرام نمی شد. زن برایش لالایی می خواند، شعر می خواند، می بوسیدش. درست مثل مادری كه یک کودک طبیعی و زیبا دارد. نمی توانستم درست بفهمم كه چطور این زن اینقدر مادرانه کودکش را در آغوش کشیده و می بوسد. انگار کودکش زیباترین کودک دنیاست. انگار صدای وحشتناک گریه اش را نمی شنید. ناگهان از دماغ کودک خون آمد. مهماندار برای زن دستمال آورد. مرد جوان حالش بهم خورد و از مهماندار خواست كه جایش را عوض کند. زن رو به من کرد و گفت :" شما هم بهتره كه جاتون رو عوض کنید. می دونم كه سارای من اذیتتون می کنه." گفتم : "نه، من راحتم."
دروغ گفتم. راحت نبودم. ولی دلم می خواست این زن و فرزندش را تماشا کنم. سخت بود كه نشان ندهم كه راحت نیستم. سخت بود كه احساس ترحمم را پنهان کنم. می دانستم اندازه این کار از قد و قواره من بزرگتر است ولی می خواستم انجامش بدهم. کاش توی اون برنامه گفته بود كه اگر مدت زمان بیشتری با اینجور آدمها هستید چه حرفهایی بزنید. معمولا اگر یک خانوم با یک نوزاد کنارم بنشیند و بخواهم سر صحبت را باز کنم. اولین چیزی كه می گفتم این بود كه : " چه نی نی نازی، خدا حفظش کنه. چقدر خوشگله. چقدر با نمکه." حتی اگر نوزاد زیبا هم نبود همین حرف ها را می زدم. ولی الان چی باید بگم؟ بگم ساراتون چقدر خوشگله؟ شاید بهتره بپرسم كه چند وقتشه؟ نکنه بگه مثلا هفت یا هشت سال. اونوقت حتما ناراحت می شه. نه بهتره اصلا حرفی نزنم.
Posted by
مریم
14
comments
پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹
پر از هشت
Posted by
مریم
3
comments
قطره قطره تمام میشود ...
Posted by
مریم
0
comments
چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹
عاشق زندگی
یک گلدانی در خانه ما هست كه برای من مظهر عشق به زندگی، زنده موندن، روییدن و سبز موندن هست. اولین بار كه این گیاه سبز بد قواره و دراز وارد خانه ما شد اصلا دوستش نداشتم. دو تا ساقه دراز بود كه چند تا برگ هم داشت. برگهاش هم اصلا قشنگ نبودن. مثل گیاه های هرز تو باغچه. ساقه ها هم به هیچ صراطی مستقیم نبودن. همینطوری خودشون رو ولو میکردن رو میز. دلم نمیومد كه بندازمش بیرون. ولی خیلی منتظر بودم كه خشک بشه و اون وقت با خیال راحت از دستش خلاص بشم. سعی می کردم كه فراموش کنم كه بهش آب بدم. کم محلی های من باعث شده بود كه برگ های قدیمی زرد و خشک بشن ولی هر بار كه بهش سر میزدم تا ببینم حالا میشه از دستش خلاص شد یا نه، می دیدم كه چند تا برگ سبز کوچولو از گوشه اون ساقه های دراز در اومدن. گیاه خونه ما خیال مردن نداشت. کم آبی و بی محبتی حالیش نبود. برگ هاش میریخت ولی میل عجیبی به موندن و سبز بودن داشت. بلاخره من کوتاه اومدم. یعنی این میل به زندگی گیاه توی گلدون شرمندم کرد. اصلا مثل اون یکی گلدون بزرگ و قشنگ نبود كه هرچی هم كه بهش آب و ویتامین می دادم باز خودش رو لوس می کرد و گوشه برگاش رو واسم سیاه می کرد. این گیاه اصلا خیال تموم شدن نداشت. رفتم و واسش یک گلدون بزرگتر خریدم، به پاس این همه عشق به زندگیش گذاشتمش تو پر نور ترین جای خونه. بهش مرتب آب دادم. چند روز بیشتر طول نکشید كه پر شد از برگ های سبز. هر روز پر برگتر و سبزتر می شه. اصلا عین علف هرز رشد می کنه. حالا زیباتر شده، هرچند كه هنوز به هیچ صراطی مستقیم نیست و خودش ولو کرده روی میز، ولی من خیلی بهش احترام میگذارم. واقعا عاشق زندگیه.
Posted by
مریم
2
comments
چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹
وقتی بیانیه شماره ۱۳ میرحسین رو خوندم ....
داشتم فکر میکردم چطور میشه مبارزه کرد در حالی كه زندگی میکنیم و چطور میشه زندگی کرد در حالی كه مبارزه میکنیم. چطور میشه مبارزه بشه عین زندگیمون و چطور میشه زندگی بشه عین مبارزمون. چطور میشه هممون عضو راه سبز امید باشیم. یه چیز مثل جرقه اومد به ذهنم. جنبش سبز واسه خودش یک سری علامت هایی داره مثل علامت پیروزی، رنگ سبز، شعار هایی مثل یا حسین میر حسین و ...
میشه همه چیز های خوب رو بکنیم نشانه سبز بودن، همه کار های خوب، مثلا همه سبز ها وقتی از کنار هموطنشون رد میشن لبخند میزنن و سلام میکنند. تصورش رو بکنید كه تمام آدمها تو میدون ولی عصر یا تجریش به جای اینکه اخم کنند و به هم تنه بزنند، به هم لبخند بزنن، به هم سلام کنند. به انرژی مثبتی كه رد و بدل میشه فکر کنید. اونوقت دشمن مجبور میشه اخم کنه، مجبور میشه سلام نکنه. اگه باهم قرار بذاریم كه آدمی كه سبز هست یعنی کسی كه دروغ نمیگه، کسی كه حق کسی رو نمیخوره، یعنی کسی كه ...
ما كه میدونیم بیشماریم، پس اگه باهم قرار بذاریم كه خوب بشیم ، بهتر بشیم ، کاملتر بشیم ، اونوقت حتما کم کم دنیامون هم گلستان میشه. فکر کنم اینجوری میشه كه زندگی میشه عین مبارزه، اینجوری میشه كه مبارزه میشه عین زندگیمون ...
Posted by
مریم
6
comments
دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹
سبز سبزم ریشه دارم، من درختی استوارم ...
Posted by
مریم
1 comments