تنها راه خلاصی از فکرها و حرفها نوشتن آنهاست.
۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه
محرم امسال ...
راستش را بخواهی، این روزها از خودم بارها و بارها پرسیده ام که آیا من هم محرم سال شصت و یک هجری همراه امام حسین (ع) می شدم؟ دست از همه چیز می کشیدم؟ راهی سفری می شدم که می دانستم آخرش خون است؟ نمی دانی که چقدر سخت است جواب این سوال را دادن. انگار که بیشتر خودم را شناخته باشم. گاهی خودم را دلداری می دهم که الان فرق دارد، آن وقت امامی بود که تشخیص داده بود که دیگر راهی جز این نیست. خیلی سخت است. خیلی خیلی زیاد ... کاش امروز هم امامی می آمد...
Posted by مریم 1 comments
۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه
در اچ ای بی (HEB )
- خانوم، از سوپ امروز ما امتحان می کنید؟
- فقط سبزیجات داره؟
- نه، متاسفم. ولی مشروب هم دارم که گوشت نداره؟
هر دو خندیدیم. نمی دانم او هم به همان دلیلی که من خندیدم خندید، یا نه!؟
Posted by مریم 2 comments
اشتراک در:
پستها (Atom)