۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

دیروز ... امروز ... فردا

اینجا از همه چیز و همه کس دوریم. از خونه، از خانواده، از وطن، از دوستان
اینجا دیگه هیچی نداریم. نه خونه ای ، نه ماشینی ، نه موبایلی و نه تعطیلات آخر هفته ای و نه حساب پس انداز برای آینده ای که هیچ وقت نمی آید
ولی فقط یه چیز باعث می شه که دلم بخواد همیشه همه چیز همینطور بمونه و هیچ وقت تموم نشه. اونم اینه که همش پیش همیم. از صبح تا شب، از شب تا صبح
می ترسم وقتی دوباره برگردیم به حالت عادی دوباره از هم دور بشیم و حتی لحظه هایی هم که پیش هم هستیم اونقدر خسته باشیم که نفهمیم پیش همیم

۱ نظر:

  1. مگه الان شما کجایید؟!ولی خوب مهم نیست که آدم از همه چیز دور باشه( اگه طاقت بیاره) مهم خوش بودن دله

    پاسخحذف