چهارشنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

ماجراهای مریم و استاد خوشحالش (۳)

خیلی‌ تکراری شده، ولی‌ می نویسم که یادم نرود. استاد گرامی‌ این بار هم جلسه را کنسل کرد. دو ساعت مانده به زمان جلسه!!
من هنوز هم منتظرم که مقاله را بخواند و نظر بدهد!

5 comments:

Roozbeh Daneshvar گفت...

خانوم محترم، دعوا! تنها راهش اینه: باید دعواش کنین. اون هم انسانه، می‌فهمه، اثر می‌گیره. به آرمان یه اخم می‌کنن، پیام رو می‌گیره. حالا استاد شما نگیره؟

Maryam گفت...

من لباس رزم پوشیده ام، اگر استاد را بیابم!

Roozbeh Daneshvar گفت...

لباس رزم نمی‌خواد. جنگ امروز جنگ الکترونیکه. همون ایمیل هم کافیه.
.
به هر حال این پیشنهاد منه: دنیا دو روزه، چیز زیادی از عمر نمونده، حیفه که خراب بشه. حتما به یک ریزولوشن برسین، به هر ترتیبی که شده. خانوم دکتر که داره زندگی‌شو می‌کنه و احتمالا کلی هم کیف می‌کنه. اون کسی که داره از دست می‌ده شما هستین. پس به صورت جدی به فکر باشین.

مریم گفت...

لباس رزم حالا هیچی،اعصاب آهنین هم لازمه گویی بدجور!

حميده گفت...

اي بابا, واقعا ديگه به اينجامون رسيد تاحالا هرچي دندون رو جيگر گذاشتي و يزديگونه رفتار كردي كافيه , بهش بگو من يه آبجي كوچولو دارم كه تا 2 سال ديگه بايد برگردم پيشش
:-)